از بواسيل مغزي اپيدمي

9 06 2008

مرا در كنج شلوغ اين مسطتيل سقف دار به يا نظم گرفتن و يا مردن رها كردند. مرا به هرمهاي نوك تيز بر زير استواي تن، محكوم كردند. مرا به استمناي لذت «فقط نمردن» استدلال «زندگي زيباست» تزريق ميكنند. مرا به يوسف مادرقحبه اي تشبيه ميكنند كه برادرانش يكان يكان از درون چاه به هم آغوشي بره اي نيمه جان مي روند و ميگويند: بني آدم اعضاي يك … مرا مرا مرا… تورا با خود نخواهم برد يوسف گون يوسفي ديگر …

لحظه هاي فيلسوف شدن زرد رويان كج صفت تاريخ قاجار از تلويزون نيوش كرده را به تماشاي ابنيه هايي ببر كه هيچ گاه نتوانند بفهمند هرزگي تا چه حد درونشان به بواسيل مغزي بدل گشته …

انسان هاي لحظه اي فيلسوف … انسانهاي خوشحالي با هر فشار هرزه ي دست … انسان هاي بواسيل مغزي اپيدمي.

انسانهائي كه ثبت ميكنند … انسانهائي كه نميدانند فرق يك عكس با يك واقعه چيست … انسانهاي استاتيك سفليس زده ي منظم…

Advertisements




آبستن پاكساري

24 04 2008

 

 

اندرونش را چه ميبايد جست… جز كوهي از ترنم نت … همايون و شوشتري و اصفهان و بيداد … بيداد … بيداد …

«ياري اندر كس نميبيني؟»

همه در عيش و طرب مرتب و منظم حيات خويش غوطه ور لحظه ي بعدند… «نميبيني؟»

در سراشيبي حومه ترتيل بي بسم الله خاطرات … در سربالائي تجويد بي انشاء انتها …

در هر آنچه اطراف است و خود نيست هر آنچه فقط و فقط در حاشيه ها ميرويد رويش در حاشيه … فقط سرگردان آن سر سپرده به باد مغموم از «خنج شاخسار انجير بن» چون هرزه گياهي كه لحظه اي دلش به يك سو خيره اش نكرده يا كرده نميدانم فقط مستم.

در سرخي اطراف چشمان تو نيست كه من ميفهمم كه چرا بايد بميرم… فقط تنها شاعر زواياي بد كنج پيچهاي دلسپرده به مثلثهاي تند و تيز ميتواند بگويد كه من مستم فقط او…

و اما تورق كن.

نميفهمي.





هويجهاي گوسفندي

11 04 2008

شبها وحشت را زمين جيغ ميكشد …

هزاران سال است كه هر روز زمين جيغ ميكشد

افسوس كه كسي نميشنود

روزها هميشه شلوغ است.

 

 

 

 

عشق سراغاز اشتراك گرسنگيهاست…

گرسنگي سراغاز پايان عداوت پنهان انسان دوستيست…

شعر سچه ي راه آهن زبانبند زمانبند ناتوانيست.

من، گرسنگي عاشقانه ي شعرام و سكوت…

 

 

 

 

 

در آنسوي بايد هدفي پانوسي راهي راه روئي

حرفي دلفي دولي سري صدايي باشد مگر نه؟

در آنسوي اين همه چيزي كه همه جا را پر كرده

پس پرده ي فعل مضارع

بايد باشد مگر نه؟ چرا ساكتي همسفر

مگر نگفته بودند كه خاك تره و تازه و نمك و كافور

مهمان نواز «گزار از آستان ناگزير در است»؟

مگر نگفته بودند تابوت، چرا ساكتي؟

 

شبه وار ميرسانم تن تشنه و خسته از هرزگي را به هرزگي

داسويدانيا

داسويدانيا

پنج اسب چهار باغچه ي ستبر باغبانهاي روباه كش

داسويدانيا.





مجمع الجزاير دايره ها

10 04 2008

در دايره ها هيچ نا همگوني اي پذيرفته نيست جز شعاع … مثلث شاعر عيش و طرب و نوش و رقص است … دايره هيچگاه جايگاه مثلث نيست و مثلث نيز هم… مربع تواتر مرتب طنين رژه ي يگان به جنگ نرفته ست … ذوزنقه لشگري از جنگ باز گشته را ميماند …

هيچ يكي هيچ ديگري را نميپذيرد مگر پابند قوانينش گردد … پايبندي نوعي به نظم من كشيدن نظم ديگريست …

عشق طنين افسار گسيخته ي بهم خوردن اضلاع اشكال گوناگون حيات است… هر يكي ديگري را به نظم ميخواند آنكه نظم مي يابد نه ميخواند ست كه مجال عاشق نماندن نصيبش ميگردد.

نماندن همان رفتن است، كولبار زاده ره بر دوش فشرده چوبدست خيزران در مشت گهي پرگوي و گه خاموش ….

ماندن پوسيدن نماندن و نماندن، ماندن در حركت است …

ميپوسي آخر گل لاله ي باغ رويش هندسي سيمان و سنگ پشت درخت خاطرات كودكي …

مي پوسي آخر …

دستت را به من نده … من منظمم.

 





ورود

9 04 2008

و صد البته كه تمام دنيا خوشحالتر خواهد بود كه ساكتتر و تشكرات ويژه از مريم كه اين فضا را شناساند…

دريا